تمام امیدم رایا


+ بنویسم که یادم نره

اینقدر روزا زود می گذره و شیرین زبونیهای دخترک زیاد........که خیلیش را فراموش می کنم بنویسم.الان زود اومدم چند تاشو بنویسم.

-براش بادوم زمینی و مغز تخمه آفتابگردون خریدم.می گه:مامانی بادوم آفتابی می خوام.

-دیروز رفته بودم با رایا مجتمع پارک.طبقه پایینش یه لباس عروس فروشیه.منم خواستم خود شیرینی کنم،به رایا لباس عروسا را نشون دادم ...............و قصه شروع شد  که:من همین الان می خوام عروس بشم.....دلم می خواد عروس بشم.........می خوام لباس عروس بزرگ بخرم.منم افتاده بودم رو دنده خنده.اونقدر لحنش سوزناک بود و ملتمسانه که می خواست اون لحظه عروس بشه .......وای که چقدر خندیدم و نتیجه این شد که رفتم یه لباس عروس از فروشگاه خریدیم.البته اول قبول نمی کرد که کوچیکشو بخره اما بالاخره راضی شد.و از دیروز تا امروز فقط زمان نقاشی کردن،غذا خوردن و بیرون رفتن،اونو در می آره.دیشب که کلا باهاش خوابید.

-رایا آنچنان نظر مثبتی به پسرا نداره....می دونم چرا .چون تا حالا هر وقت اذیت آنچنانی شده(مثلا توی پارک بالای سرسره هلش دادن.یا توی کلاس موهاشو کشیدن و...)طرف پسر بوده.این موضوع برام خوشایند نیست که دید منفی داره.رفتم تو فاز اصلاح که فلان پسر هم مهربونه هم پسره.القصه رایا جانا را خیلی دوست داره (از پسرهای فامیل که 9 ماهشه )به رایا گفتم:جانا کوچولو پسر مهربونیه.می بینی؟در جواب من عصبانی شد و گفت:جانا دختره...اصلا پسر نیست......جهت اطلاع مامانای کارن،مارتیای تهران و مارتیای اصفهان که رایا خیلی دوستشون داره و آرامش و مهربونی را توی صورت و رفتار اونا دیده،از نظر رایا اونا دخترای خیلی مهربونی هستن.زیاد حساسش نمی کنم که اون تو جنسیت داره اشتباه می کنه...اما نکته ای است که باید یواش یواش برم تو فاز حل کردنش.چون احتمال می دم علاوه بر اینکه از جنسیت خودش راضیه ،اما کمی از جنس مذکر ترسیده .

-رایا امسال معنی عید را به خوبی فهمید.از سفره هفت سین گرفته تا به قول خودش حاجی فیروزه.من برای اولین بار در عمرم سبزه انداختم و بردیمش شمال سر سفره هفت سین.البته سفره امسال ما سیب و سمنو و ماهی نداشت هر چه گشتیم پیدا نکردیم.آخه ما 12 شب 29 اسفند رسیدیم مقصد .امسال نمی دونم چه سالی می شه که شروعش اینقدر همه چیز قاطی پاتی شد.شاید خیلی آسانگیر باشم امسال .چون اگه قبلا مثلا امکان داشت سر سفره یه چیزیمون کم باشه ،زمین و زمان را به هم می ریختم.....

اما بالاخره هفت تا سینو جمع کردیم:سبزه،سرکه،سیر،سماق،سنجد،سکه و ساعت همسر را هم گذاشتیم که هفت تا بشه.من اساسی روی تعداد 7 سفره هفت سین حساسم.

راستی رایا اولین بار بود که مزه همه چیزو خود خواسته چشید.سرکه که به بینیش رسید ،روشو کج کرد.از سماق بینهایت خوشش اومد.سنجد را اول خورد ولی بعد که دهانش گس شد ،با نفرت از دهانش بیرون آورد و سمنو را که چند روز پیش خواست بخوره،نچشیده اصلا دوست نداشت.از روز اول عید به جوجه کبابش و کباب حتما سماق می زنه.چند روز پیش اسم سماقو یادش رفته بود... گفت مامان به کبابم سنجد بزن...

-نتیجه آزمایش خون رایا را گرفتم که دکتر گفت نباید بی تفاوت باشم.چون موردی توی خونش زیاده که نیاز به پی گیری داره.شنبه دکتر رایا می آد سر کار و منم می آم تهران که بریم پیشش.خدایا امید به تو.امیدوارم به خاطر سرما خردگی این عدد زیاد باشه و یا خطای آزمایشگاه.اما هرچی باشه ،مثل کوه کنار دخترم می ایستم.

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سال نو مبارک

امسال هم آمد...........امیدوارم زندگی همه به سمت یادگیری برای کسب آرامش بیشتر و لذت بردن بیشتر از زندگی پیش بره .و مدام گیر ندیم به مشکلات محیط بر زندگیمون.چند سالیست به این نتیجه رسیده ام که اگه نمی تونم اطراف،شرایط جامعه و....را تحمل کنم،باید سرزمینم را ترک کنم و اگه به هر دلیلی اعم از ترس از سرزمین بیگانه،عدم توانایی دل کندن از خانواده و میهنم،اعتقادات مذهبی،ریسک ناپذیری و هزاران دلیل دیگه نه قادر به ترک میهنم هستم و نه قادر به تغییر دادن شرایط،پس لااقل تا جایی که بتونم غر نزنم و بتونم کمی انرژی مثبت به خودم و اطرافم بدم.امیدوارم بتونم.

امسال برای اولین بار سال نو را نه خانه خودمون بودیم و نه خانه مامان.رفتیم شمال و تجربه جالبی بود.رایا کلی توی ماسه ها غلت زد .و البته مریض هم شد البته بعید می دونم به خاطر سرما بود.الان هم که اصفهانیم ،مریضه.از این 11 روز تقریبا 7 روزش مریض بوده و تب بالای 39 درجه.از بچه ها یاد بگیریم که تو اوج تب 40درجه،می گفت مامانیم عاشقتم و اگه سرفه می کردم،با گریه می گفت :مامانی دلم نمی خواد مریض باشی.

فعلا خداحافظ و شاد باشین با گلهای زندگیتون

 پ.ن.-رایا تا دیشب هم تب داشت وقتی اثر استامینوفن،شیاف یا بروفن تمام می شد،تبش می شد 40 درجه.مامان هم از رایا گرفت و شدید حالش بده.من نیومدم تهران.موندم اینجا تا رایا خوب بشه و برای اولین بار کمک مامان باشم.اما یکشنبه که کلاس موسیقی هست می یام.روز3 فروردین نوشهر بردمش دکتر...تشخیص ویروس بدون عفونت .خوب شد....روز 10فروردین اصفهان بردمش کلینیک تخصصی کودکان....تشخیص:ویروس سرما خوردگی بدون عفونت.و امروز بردمش دکتر جعفری که مامان مارتیای اصفهان تو وبلاگش نوشته بود.بسیار تعجب کرد که 5 روزه تب شدید داره و با اینکه امروز تبش قطع شده و هیچ عفونتی نداشت،گفت اگه تا یکی دو روز دیگه تبش برگشت،ببرم آزمایش خون.الان تب رایا را گرفتم،زیر بغل بود 37.5....یعنی:37.5+0.5=38....باید فردا ببرم آزمایش خون........چرا استرس ندارم؟؟شدم مثل پیرزنهای بی غیرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یا خوبه اینجوری؟آرامشم به بچه منتقل می شه؟؟؟؟خدایا اگه من مثل مامانم بودم،چقدر رایا را از تمام لذتهای دنیا محروم می کردم.روش من درسته یا مامانم؟؟جالبه که هر دو فکر می کنیم روش خودمون درسته.اما لااقل می دونم که رایا از نگرانیهای من کلافه نمی شه.

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سه سال و دو ماه و دوازده روز

 

ننوشتنم خیلی طول کشید.......دلایلش زیاد بود ولی مهم نبود.از دوستانم که نگرانم شدند ممنون و عذر می خوام.

دلیل اول هنگ کردن مدام کامپیوتر بود که در هر بار کار کردن 7-8 بار باید خاموش می کردم.فعلا با بدبختی عکسهای رایا را بایگانی کردم تا همسر وقتی پیدا کنه و ببره درستش کنه.دلیل دوم تنبلیم بود که بسیار بر من مستولی شده.دلیل سوم هم پست قبل بود که هم دوست داشتم توی وبلاگ باشه و هم بودنش مایوسم می کرد .با اجازه دوستان رمز گذاشتم.اگه احیانا کسی رمزش را خواست،برام پیام بگذاره.و دلیل چهارم پایین بودن خلق رایاست بعد از سه سالگی.به معنای واقعی به مهد احتیاج داره که ان شاا...بعد از عید می گذارمش.

و اما روزهای بعد از سه سالگی (البته تا اونجا که تو ذهنم مونده)

1-کنسرت خانم سالم رفتیم و ناصر نظر.که تونستم بینشون مقایسه ای بر اساس دیدگاه خودم بکنم.

2-کلاسهای موسیقی از بادبادک به آموزشگاه ودا نقل مکان کرد.چون دیگه باید توی کلاس بازی–موسیقی بدون حضور مادر شرکت می کرد.نگران بودم از اینکه رایا به من وابستگی زیاد داشت و از بقیه بچه های کلاس کوچکتر بود و در ضمن اونا همه مهد می رن اما رایا تا حالا شاید از30ساعت کمتر بدون من بوده.اما باز هم روسفید شدم و45 دقیقه کلاس را بدون من بود.هر چند از جلسه دوم،هر دفعه یک بلایی سرش اومده که امیدوارم زده نشه (دفعه آخر پسری موهای رایا را که دم اسبی بسته بودم،کشیده بود!!!!)

3-کارهای جالب و جملات قصار فسقلم بعد از سه سالگی:

- اتاقشو تمیز کردم.اومد و گفت: چقدر اینجا قشنگ شده......مثل رنگ پلنگ شده

- بهش گفتم :داری چکار می کنی؟جوابش: دارم گل می گم و گل می شنوم!!!!!

- لباس پوشیده بود،اومد به من گفت:به نظرت این لباس قشنگه؟؟

- قصه کدو قلقله رنو براش گفتم.شب که در حال خواب بود،یادش اومد و گفت:مامان من نمی خوام تو کدو برم.....پرسیدم :چرا مامان؟جواب:چون وقتی قل می خوره،من کله پا می شم!!!!خاله پیرزن هم توش کله پا می شه و از در میفته بیرون!!!!(فداش شم...واسه کله پا شدن جوابی نداشتم اما خیالشو راحت کردم که خاله پیرزن درو از تو قفل می کنه که نیفته بیرون)

-حدود دو ماهه اکثرشبها چراغ خوابشو روشن می کنه و از 20 تا 30جلد کتاب می خونه.و بعد می خوابه.البته گاه بعد از اینکه خودش خوند،منم 7-8 تاشو باید بخونم و بعد بخوابه.

- تب کرده بود،بهش استامینوفن می دادم که اصلا دوست نداشت.وقتی خوب شد ،یه روز که همسر داشت بهش قطره کلسیم میداد،رایا گفت:مامانی من قطره کلسیم دوست دارم اما قطره گوناگونو دوست ندارم!!! (منظور از گوناگون، استامینوفن بود)

- همسر که با تلفن حرف می زنه،رایا کلمات زیر را مدام می گه : سلام علیکم،مخلصیم،امری دستوری باشه، صد در صد!!!و من بعد از این همه سال تازه فهمیدم اینا تکیه کلامهای همسره!!!

-چند وقت پیش گفت:مامان،یک ،دو،سه چرا روی زمین نباید آشغال بریزم؟؟؟جواب دادم.دوباره رایا: یک ،دو،سه چرا نباید دست تو بینیم بکنم؟جواب دادم.رایا: یک ،دو،سه چرا نباید پی پی بخورم؟جواب دادم.رایا: یک ،دو،سه چرا نباید روی فرش جیش بکنم؟؟؟؟؟و من ساده وقتی خنده دخترک را دیدم، تازه فهمیدم که جواب همه را می دونه و من را علنا سر کار گذاشته.جالبیش یک ،دو،سه بود که اول همه سوالای تربیتیش می کرد.

- دستم به فنجون پلاستیکیش خورد و افتاد.از توی اتاق صدا را شنید و با لحن شدید اعتراضی گفت:مامان چرا فنجونمو انداختی؟؟؟(نمی دونم از کجا تشخیص داد مال خودشه).جواب دادم:معذرت می خوام عزیزم.و خانم جواب دادند که:با معذرت خواهی که کارت درست نمی شه!!!!!!!!!(سرم سوت کشید از این جواب!)

- یکی از کارایی که رایا اسمشو بازی گذاشته،بازی نماز خوندنه.مامانم هم واسش یه چادر دوختن .میاد می گه:مامان بیا بازی نماز خوندن کنیم.بعد پلاستیکی که من مخصوص این کار گذاشتم و توش دو تا چادر ودو تا جانمازه را می آره.چادر بزرگه را سر من می اندازه و کوچکه سر خودش.جانماز سفید بزرگ را واسه خودش پهن می کنه و حانماز کوچک سیاه را به من می ده.تسبیح سفید گردن خودش و تسبیح سیاه را گردن من می اندازه،مهر کوچک را واسه خودش و مهر بزرگو واسه من می گداره و شیرجه می زنه رو مهر.کاملا به شکم خوابیده و سر روی مهر!!!چند روز پیش داشت این بازی را با بابایی می کرد و هر چه همسر می خواست از زیر چادر سر کردن شونه خالی کنه،رایا اجازه نداد که نداد.تا حالا ندیده بودم مرد اونم با قد187چادر سر کنه و نماز بخونه.خیلی بامزه بود!!!!

- داشت گریه می کرد،همسر می خواست حواسشو پرت کنه.گفت:رایا ،بابا از مهد چه خبر؟؟؟؟در اوج گریه جواب داد:بعد از عید که مهد رفتم،راجع بهش صحبت می کنم !!(قربونت برم که سرت کلاه نمی ره)

-توی حمام بود.صدام زد:مامان سوسک!!!من رفتم و سوسک را کشتم و آب ریختم که جسد سریع بره توی فاضلاب..پرسید:مامان کجا رفت؟من: توی فاضلاب.رایا :چرا؟ من :چون خونه اش اونجاست.رایا :چرا خونه سوسک توی فاضلابه؟من:چون توی فاضلاب پی پی هست و غذای سوسک پی پیه .واسه همین دوست داره بره اونجا.رایا:چرا غذاش پی پیه؟ من مستاصل:چون خدا اینجوری تصمیم گرفته.رایا:خدای سوسکا ؟؟؟؟بعد گفت:یه روز که من سوسک شدم و رفتم توی فاضلاب،پی پی می خورم و می گم وای چقدر پی پی خوشمزه اس!!!!!!!!!!!!!!!!

-وقتی از دستش ناراحتم،میاد می گه:مامانی من.مامانی خود خود خود خود من......مامانی خوشگل خودم...چقدر لبات قشنگه....چقدر موهات نازه و ....

-جدیدا روی سه چرخه اش می شینه و با موبایل حرف می زنه و به من می گه:خانم پلیس دارم با موبایل حرف می زنم بیا جریمه ام کن و بگو حق نداری با موبایل حرف بزنی.وقتی با جدیت و اخم جریمه اش می کنم:غش غش می خنده و می گه:مرسی که جریمه ام کردی!!!

**راستی یه کار خوب کردم.از سه سال اول وبلاگ رایا پرینت گرفتم.تا خیالم راحت باشه که هیچوقت پاک نمی شه.

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پذیرش واقعیات زندگی که خدا ما را با آنها آفریده

وقتی این اتفاق واسه پدر آیناز افتاد(جالبه که من 35 ساله هنوز نمی تونم مرگ را بپذیرم و به راحتی از این لغت استفاده کنم)،شوکه شدم.....و بعد از چند روز که این اتفاق افتاد،تونستم کمی به مرگ فکر کنم.مساله ای که آدمهایی مثل من ازش می گذرن.وقتی من مادر نمی تونم مرگ را بپذیرم،چطور انتظار می ره که بتونم به کودکم بفهمونم؟؟؟شاید مهمترین مساله در زندگی یک انسان ،پذیرش مرگ باشه که من مانند خیلی از مادرهای دیگه،وقتی اشاره ای بهش می شد،سریع ازش می گذشتم....وقتی کتابی در مورد تربیت بچه می خوندم،به همه نکات دقت می کردم الا مرگ یکی از عزیزان کودک...روزهای اول احساس تقصیر کردم اما فهمیدم :من مقصر نیستم......بلکه کسانی که مرا تربیت کرده اند،مقصرن ....و شاید به عقب تر که برگردیم،فرهنگ گذشتگان من مقصره..... با اینکه کتابی از موسسه پژوهشی کودکان دنیا گرفته بودم با عنوان :مرگ از دیدگاه کودکان،اما هر موقع چشمم بهش می خورد،احساس گناه می کردم که چرا من این کتاب را توی قفسه کتابای تربیتی رایا گذاشتم.اما وقوع این اتفاق ناگوار برای پدر آیناز عزیز،سبب شد که به کتابهام سری بزنم .الان می فهمم چرا مرگ پدربزرگ 92 ساله ام را قبول نکرده بودم و بعد از 1سال و سه ماه،اولین باره که از این لغت در مورد پدربزرگم استفاده می کنم.فهمیدم که من 35 ساله هنوز بزرگ نشده ام.....فهمیدم که از مرگ می ترسم و واسه همینه که هیچوقت نمی خواستم در موردش با رایا (حتی تا 10سال دیگه)حرف بزنم.فهمیدم که وقتی من این مساله را نمی تونم بپذیرم،چطور از آیناز انتظار دارم،بپذیره؟؟؟؟؟؟؟فهمیدم مادری این نیست که فقط به فکر خلاقیت،بازی،رشد جسمی،رشد علمی و... و ...و.....بچه باشیم....فهمیدم اول باید واقعیتهای زندگی را در موقع مناسب به بهترین نحو به بچه یاد بدیم که وقتی باهاش مواجه شدن،تموم زندگیشونو تحت تاثیر قرار نده (اصولا تو فرهنگ ما اینجوری گفته می شه:اگه خدای نکرده بچه با این مساله روبرو شد.....اما واقیت اینه که بعد از 140 سال بالاخره مادربزرگ ،مادر،دایی،عمه،همسایه....از دنیا می رن.واقعیت اینه چه بخواهیم چه نخواهیم) .....مثل خود من که به خاطر اهمال بزرگترهام در مورد صحبت کردن درباره یکی از مهمترین واقعیتهای زندگیم از 4 سالگیم، 24 سال آرامشم،شادیم و....تحت تاثیر قرار گرفت....و ای کاش فقط این چیزها تحت تاثیر بود....تمام تصمیمات زندگیم تحت تاثیر اشتباه برخورد کردن بزرگترهام با اون واقعیت تلخ بود.....الان می دونم که بزرگترهام هم گناه نداشته اند چون یاد نگرفته بودند .چون فرهنگ جامعه ما ،گیر کردن در غمه....شاید از به دوش کشیدن غم تا آخر عمر لذت می بریم.....چون توانایی روبرو شدن با اتفاقات مهیب را نداریم.....چون ترسوییم....یاد نگرفته ایم که اگه تو دل مشکلات بریم،یک شوک بسیار بزرگه،اما بالاخره می تونیم مساله را حل کنیم......فهمیدم که مادر من مقصر نیست....اما من مقصرم اگه یاد نگیرم مواجهه با واقعیتها را ،وقتی فهمیده ام عمق مشکل را....من مقصرم اگه این فرهنگ پر ایراد را بخوام به نسل بعد از خودم منتقل کنم.

چیزهایی که تو این 40 روز فقدان پدر آیناز خوندم و یاد گرفتم را می نویسم.امیدوارم این یادگیری عمقی بشه....

1-پدر و مادرها در موردمسائل جنسی،اعتیاد،مواد مخدر و....با بچه ها حرف می زنند اما وقتی پای مرگ در میانه،نمی دونن چی بگن و فرار می کن.شاید چون خودشون هم از این ساده ترین واقعیت زندگی فرار می کنن.

2-بسیاری از والدین نمی تونن درباره مرگ و غم و اندوه ناشی از آن،بی پرده با طفل سخن بگن.البته والدین نگران از آسیب روانی به بچه هستن اما آگاه نیستن که اجتناب کردن از این موضوع،آسیب روانی بیشتری به بچه می زنه.

3-وقتی کودک با این مورد مواجه می شه،باید آنها را با صداقت و به دور از جزئیات دشوار آگاه کرد.تا بتونن بر ترس از مرگ به عنوان یک واقعیت خشن ومهیب غلبه کنند.

4-روزهای اول مرگ عزیزان،بسیار دشواره.اما در همون دورانه که همه دوست و آشناها به سراغ خانواده داغدار می آن و آرومشون می کنن.شاید فکر کنیم طرف  آروم نمی شه....اما واقیت غیر از اینه .همدردی بقیه بسیار به پذیرفتن مرگ عزیز کمک می کنه.همه به فرد ماتمزده کمک می کنن.و اگه این دوران را از بچه بگیریم،نه همدری کردنو یاد می گیره و نه کمک گرفتن از بقیه را موقع پیش اومدن مشکلات.

5-وقتی بچه دلیل فقدان فرد از دست رفته را می پرسه و جوابهای غیر واقعی را از ما می شنوه(رفته مسافرت،رفته یه جای خوب و.....)شاید روزهای اول باور کنه اما مطمئنا پاسخ را خودش خواهد فهمید .مگه می شه بچه جو سنگین خونه را نفهمه؟؟؟؟و فهمیدن و درک این واقیت مهیب به تنهایی برای روح کوچولوش بسیار دشواره.نباید بگذاریم بچه تنها سوگواری کنه.ما که آدم بزرگیم،احتیاج داریم حداقل 20نفر بهمون تسلیت بگن.....و آروممون کنن.وای به حال بچه.

خوب.....فقط مهم این نیست که به بچه بگیم طرف فوت کرده و چه جوری فوت کرده.....و کجا می ره....قدم مهم بعدی اینه که به بچه ها یاد بدیم چطور با فقدان عزیزشون کنار بیان و خودشونو آروم کنن و بتونن به زندگی عادیشون برگردن.

اینها نکات کلیدی است که توی کتاب کلیدهای کمک به کودک برای برخورد با مرگ عزیزان اومده:

1-فرزند ما نیاز داره بدونه که چرا شما ناراحت هستین،چرا دیگران ناراحتند و چرا خودش ناراحته.تصدیق غم و ناراحتیش به او می فهمونه که اشکالی نداره ناراحت و غمگین باشه.

2-به فرزند توضیح بدین که وقتی می گیم کسی مرده است،یعنی:بدن او از کار افتاده و دیگه کار نمی کنه،بدن او دیگه نمی تونه کارهای سابق را انجام بده مثل حرف زدن،راه رفتن،شنیدن ،دیدن و ...شخص دیگه هیچ احساسی نداره مثل سرما ،گرما،غم ،شادی،عصبانیت و....شخص دیگه نمی خورد،نمی نوشد و نیازی به دستشویی رفتن نداره

3-این ویژگیها را به خاطر بسپارید:

الف:از تولد تا 3 سالگی:

1-وقتی روال عادی زندگی مختل می شه،کودک در هر سنی اونو درک می کنه در این سن ،این تغییرات عبارتند از:غم و نگرانی،حضور اشخاص تازه وارد،عدم حضور گاه و بیگاه والدین،خالی بودن شخصی مهم در زندگی

2-رفتار فرزند را در نظر داشته باشید .شاید تغییری در آن رخ دهد مانند:قطع یا تغییر الگوی شیر خوردن،نق زدن و بهانه گرفتن،تغییر الگوی خواب،تغییر عادت غذا خوردن

3-کودک در این سن نمی تونه معنی مرگ را درک کنه .اما غم و ناراحتی را درک می کنه.اگه بدونیم چه تغییراتی ممکنه در او ایجاد بشه،به نیازهای او توجه بیشتری خواهیم کرد.

ب-3تا 6 سالگی:

1-تصور او از مرگ:مرگ امری قابل بازگشته .مرگ پایان زندگی نیست .مثل حضرت مسیح و سایر شنیده های مذهبی.در ضمن کودک می بینه که قهرمانهای کارتونی بعد از تکه تکه شدن،صحیح و سالم می شوند.

2-آنها وقایع بی ربط را به مرگ نسبت می دهند:آیا شخص دیگری هم خواهد مرد؟،پدربزرگ به خاطر سردرد مرد آیا مامان هم که سردرد داره،خواهد مرد؟پیرها می میرند...آیا بابا هم که پیره می میره؟...باید برای سوالات غیر مستقیم کودک آماده باشیم مثل:شما چند سال داری؟بابا چند سال داره؟.ما باید اختلاف این موارد را برای او توضیح بدیم.:مریضی خیلی سخت و مریضی ساده،خیلی پیر و بالای بیست سال،خیلی پیر خیلی مریض و خیلی پیر اما سالم.

3-مطمئن بشیم که او خودشو در مورد مرگ مقصر ندونه.

4-درباره احساساتی که برای او یا برای بقیه پیش میاد،توضیح بدیم.مثل:گریه کردن برای هیچکس اشکالی نداره،طبیعی است که از نظر روحی حالمون کاملا خوب نباشه،عصبانیت طبیعیست،ممکن است اعضای خانواده نتونن تا مدتی خوب غذا بخورن یا خوب بخوابن و این طبیعیه.

ج-6تا 9 سالگی:

1-اکثرا فکر می کنن مرگ پایان زندگیست(اما تعدادی هنوز فکر می کنن شخص مرده برمی گرده)کودک در این سن درباره علت مرگ به توضیح بیشتری نیاز داره.آنها نگران مرگ والدین خود می شوند مخصوصا اگه اونها را آسیب پذیر ببینن.مثلا والد بیمار باشه.این نگرانی وقتی بیشتره که کودک فقط با یکی از والدینش زندگی کنه.

2-آنها مرگ را مثل رباینده می دونن.و یا امری مسری به همین دلیل ممکنه گاه دوست نداشته باشن به خانه فرد مرده برن.

3-درباره احساسات او یا اطرافیان با او صحبت کنید مثلا:گریه کردن امری طبیعیست،طبیعیست گاه از نظر روحی حالمون خوب نباشه،اشکالی نداره بترسیم،عصبانیت امری طبیعیست.،طبیعیست احساس کنیم چیزی کم شده و یا حتی نیست.

4-از آنجا که در این سن مرگ را با خشونت مرتبط می دانند فممکنه بپرسن:چه کسی او را کشت؟

5- مطمئن بشیم که او خودشو در مورد مرگ مقصر ندونه.

د-9تا 12سالگی

1-در این سن کودک از ابدی بودن مرگ ببشتر آگاهه و از تاثیرات آن نیز.مثلا از تاثیر بر اقتصاد و امنیت خانواده.که این احساس کاملا شبیه احساس بزرگسال است و به راحتی احساسات و افراد بزرگسال را درک می کنه.

2-ممکن است این گروه خشم،احساس گناه و اندوه بیشتری نشون بده.

ه-12تا 19سالگی:

هر چه فرزند بزرگتر باشه،بیشتر سعی می کنه خودشو کنترل کنه اما فراموش نکنیم که او برای درک احساسات خود به حمایت و کمک بزرگسال نیازمنده.

این خلاصه کتاب کلیدهای کمک به کودک برای برخورد با مرگ عزیزان نوشته دکتر دن شافر و کریستین لیونز،ترجمه اکرم کرمی از انتشارات صابرین (کتابهای دانه) بود که مطمئنا شهر کتاب داره.

آیناز عزیزم هر چند تو را ندیده ام، اما امیدوارم زودتر با این مشکل بزرگ کنار بیایی .با کمک اطرافیانی که دوستت دارن و به فکر رشد تو در تمام زمینه های زندگیت هستن.

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گزارش تولد رایا

روز یکشنبه تولد رایا بود و عزیز(مامانم) و مامانجان(مادربزرگم) اومدن تهران.پنج شنبه قرار بود تولد بگیریم اما به اصرار مامانجان که می گفتن باید روز تولد خودشو جشن بگیریم،یه تتولد کوچیک با حضور عزیز،مامانجان،رایا ،من و شایان گرفتیم.(بابایی ماموریت بود).خدا سایه مامانجانو از سرمون کم نکنه که اینقدر زنده دل و شادن..........

پنجشنبه به این جمع چهار نفر دیگه هم اضافه شدن:بابا (که بعد از مهمونها رسید !!!باز هم ماموریت).دایی سیروس(دایی بابا)،دایی سینا(دایی بابا) و خاله سلینا(خاله بابا).دلم می خواست دوستها هم بودن اما چون فامیل خیلی دوست دارن باشن،نمی شد.شاید واسه سالهای بعد باید 2 تا تولد بگیرم.خلاصه که رایا خانم گل گلاب که همیشه ظهر از خواب بیدار می شد و تا آخر شب شارژ بود،اونروز ساعت 5  صبح از خواب بیدار شد و بساط بهانه گیری آغاز شد.و تا ساعت 6 بعد از ظهر بدخلق!!!ساعت 6 خوابید و 9 شب بیدار شد.لباس تولدشو که مامانم با زحمت درست کرده بودن،نپوشید .....

خلاصه که لباس تولد پارسالشو پوشید.مامانم واسه اینکه آروم بشه،کیک تولدشو نشونش دادن !!!!و ما مجبور شدیم کیکو بیاریم و از پشتش بهش کیک بدیم بخوره!!!!(کیک دخترک طبق سفارش خودش قلب قرمز بود.که از ماه بانو خریدیم و عالی بود.یکماه بود که ازش تو موقعیتهای مختلف می پرسیدم می خوای کیک تولدت چه شکلی باشه؟90 درصد مواقع می گفت:قلب قرمز).خلاصه که گریه ها همزمان شد با کشیدن شام و من به مهمانهای عزیز شام سرد و کم نمک دادم (اخه من عادت دارم آخر کار غذا را بچشم که اونموقع دخترک در حال گریه بود و بقیه غذا را کشیدند)جالبه که رایا توی تولد یک سالگی و دو سالگیش اصلا گریه نکرد اما امسال.....خلاصه که ساعت 10 شب دخترک آروم شد و با خاله سلینا کلی بازی کرد.واسه یادگاری می نویسم غذایی که درست کردم و کادوهای رایا:

غذا:

همسر گفت غذای سرد و ساندویچی درست نکنم و خورش بادمجان،سوپ جو و زرشک پلو با مرغ درست کنم(فکر کنم خودش هوس کرده بود.منم روشو زمین ننداختم).

  کادوها:

- عزیز:یک جفت گوشواره توپی(البته رایا هنوز گوشش سوراخ نیست و تصمیم دارم هر موقع واقعا دلش خواست اینکار را بکنم.از 5 سالگی به بعد ) و یک تراول.

- مامانجان :دو تا چراغ نفتی سنتی ،یک گلدان و یک دسته گندم(مامانجان همیشه توی کادوهاشون عشق و فکر هست)

- من و بابا:گوشواره و آویز کفشدوزک

- لیدی جان و خاله سوسن(مادربزرگ و خاله بزرگ بابا که نتونستن بیان و کادو را به خاله سلینا داده بودن):آویز گردنبند

- دایی سیروس:پالتوی بافت

- دایی سینا:کت بافت بنتون

- خاله سلینا:پلیور و دامن

شایان:2تا بلوز

*-دو روز بعد از تولد ،لباس تولد رایا را با بدبختی پوشوندیم و یه عالمه عکس گرفتیم.اما سایت آپلودی که با اینترنت کم سرعت جواب بده،پیدا نکردم.از دوستان کمک می طلبم..

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ قلب من تولدت مبارک

سه سال پیش به این دنیا اومدی.راس ساعت دو و ده دقیقه بعدازظهر.هیچ وقت نمی دونستم بودنت اینقدر دنیامو عوض می کنه.دخترم ممنونم.

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رایای من در آستانه سه سالگی

دختر گلم امید زندگیم فقط توئی و گاه تنها دلیل زنده بودنم وجود پر بهای توست.ممنون که به این دنیا آمدی.امیدوارم همیشه شادی و اعتماد به نفس در زندگیت جاری باشه.الهی فدات بشم چند روزه صبحها وقتی من خوابم،می آیی توی بغلم و بوسم می کنی و با عشق با دستای کوچولوت موهامو کنار می زنی و با آرامش و عشقی مادرانه به من می گی:مامانی پاشو.الهی فدات شم که چه لذتهایی با بودنت به من می دی دختر ماهم.

دختر گلم تو این سن تو:

1-کامل حرف می زنی و فعلهای گذشته ،حال و آینده را به خوبی بیان می کنی.ماضی بعید،نقلی،استمراری و.....را به درستی استفاده می کنی:می دونستم.رفته بودی.می رفتم.دارم می رم و....

2-رنگهایی که می شناسی:زرد-قرمز-آبی-نارنجی-سبز-بنفش-سفید-سیاه-صورتی-خاکستری-قهوه ای.

3-اعداد را گاه تا 12 می شماری اما مفهوم کامل یک و دو را بلدی.و به 3 که می رسی،می گی:سه تا یه عالمه!!!

4-شکلهای دایره،مثلث،مربع،مستطیل،بیضی،قلب و ستاره را می شناسی.

5-کلی شعر بلدی و حفظیاتت عالیه.(مثل بابا)

6-دقت بسیار بالایی داری (مثل مامان)و وقایع 1.5 سال پیش تا حالا را با جزئیات یادته.

7-با بدبختی ازت فیلم و عکس می گیرم.چون تا متوجه می شی،دوربینو می گیری و می خوای از خودت عکس بگیری.

8-به نقاشی،موسیقی های خانم سالم،رقص،خواندن کتاب علاقه داری.فعلا آنچنان لگو و پازل را دوست نداری.

9-عاشق دیدین سی دی های بیبی اینشتاین،فیلم های خودت و فیلمی که توی بیمارستان لاله از به دنیا آمدنت گرفتند، هستی.

10-از مرتب بودن خوشت می آد.مثلا وقتی در جایی را باز می کنی،حتما حواست هست که ببندیش 0مثل در کمد،در زیر تلویزیون،در کیف من و ....(نمونه پر رنگ شده بابا و صد در صد بر عکس من)از این خصلتت بطور ویژه خوشم می آد.البته به شرطی که بعدها به من گیر ندی که چرا مرتب نیستم!!!!

 11-اصلا از بستن موهات خوشت نمی آد و اگه با هزار ترفند،موهاتو ببندم یا گل سر بزنم،بعد از نیم ساعت،حتما درش می آری.(خودمم همینطورم).نسبت به آویزون کردن زلم زیمبو به دست و گردنتم همین عکس العملو داری.اما علاقه شدیدی به کوتاه کردن مو داری اونم با قیچی واقعی!!!

12-عشق گریم.روزی 100 بار هم حاضری گریم بشی.فعلا به ترتیب علاقه دوست داری این گریمها روی صورتت پیاده بشه:گربه،ببر،پروانه،پرنسس،عروس خانم.

13-بازی های مورد علاقه:دکتر بازی،دندانپزشک بازی.گریم و آرایشگری،رنگ بازی به صورت کاملا آزاد که کل دست و پاهات توی رنگ باشه و روی دیوار نقاشی کنی.جدیدا هم علاقه به عروسک دستکشی پیدا کردی.من باید مدام جوجه را دستم کنم و از این طرف به اون طرف برم.

14-پروژه پوشک یک هفته است که عالی داره پیش می ره.اکثرا خودت می گی.کاش الان شروع کرده بودم .اما کف دستمو که بو نکرده بودم!!

15-الان 18 تا دندون داری.10 تا پایین و 8 تا بالا

 

 

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فسقلم

فسقل من دیروز توی حمام:

1-همیشه سر مامانشو می شوره.دیروز در حالیکه سر مامان پر کف بود و چشمها بسته و طبق معمول توسط دخترک شسته می شد و آب روش ریخته می شد،یکهویی یه ظرف پر از آب یخ روی سرم ریخته شد.شوکه شدم و چشمم را که باز کردم،دیدم اون ظرف پر از آب از توالت فرنگی پر شده بود!!!!!!!!!!!!!!!

2-داشت عروسکشو می شست .یه دفعه بهش گفت:ا.ح.م.ق....گفتم :رایا حرف زشتیه.جواب داد:مامان حرف زشتی نیست ،کلمه زشتیه!!!!!!

 -رایا از دیروز تونست پدال سه چرخه اش را بچرخونه و خودش تنهایی جلو و عقب بره.از این موفقیت بسیار خرسنده

-وقتی یه کار مهم بدنی انجام میده،مثلا از پشت مبل میاد بالا و یا از نرده های تختش می ره بال ا تو تخت،می گه :ببین رفتم بالا.....چون من زرنگم!!!!!!!!

نویسنده : مامان رایا ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد